زهرا جلیلی (مجله سفرنویسان)

سه‌شنبه، 23 بهمن 1403 - 10:53

برزیل میزبان دختر پارسی

سفر من به برزیل، به صورت انفرادی بود و سه ماه به درازا کشید. سفرهای من همیشه بدون برنامه ­ریزی است و فقط ابتدا و انتهای سفر را به دلیل ساعت پرواز و مکان سفر می­ دانم.

برزیل، کشوری پهناور، با تنوع زیستی و آب و هوایی، موسیقی منحصر به فرد و گوناگونی نژادی، نظر گردشگران بسیاری را از سراسر جهان به خود جلب می­‌کند. وسعت این کشور، به حدی است که برای گشت و گذار در کشور فوتبال، حداقل به هشت ماه زمان نیاز است. سحر مویدزاده؛ دختری که 8 سال به تنهایی سفر می کند، 5700 کیلومتر در برزیل مسافت طی کرد و با روستاگردی، طبیعت­گردی و همنشینی با مردم محلی، شناخت بهتر و بیشتری از آداب و رسوم، سنت­ها و نحوه زندگی آن­ها پیدا کرد. در ادامه بخشی از تجربه سفر او را از روستایی در برزیل می‌­خوانیم. 

 

سفر من به برزیل، به صورت انفرادی بود و سه ماه به درازا کشید. سفرهای من همیشه بدون برنامه‌­ریزی است و فقط ابتدا و انتهای سفر را به دلیل ساعت پرواز و مکان سفر می­‌دانم. تنها از یک روز قبل، برنامه‌­ریزی می‌­کنم که برای روز بعد به کجا بروم. سفر برزیل را از ریودوژانیرو شروع کردم، به سمت بلوهوریزونته رفتم. از نوار ساحلی به سمت سائوپائولو و از آنجا به سمت جنوب غربی رفتم تا آبشار معروف و فوق­‌العاده زیبای فوزدیگزو را که با سه کشور برزیل، آرژانتین و پاراگوئه هم مرز است، را ببینم. در ادامه از آبشار فوزدیگزو به سمت سائوپائولو و از آنجا با خط ساحلی به سمت ریودوژانیرو آمدم. بعد از آن، فاصله 527 کیلومتری از بلوهوریزونته تا ویتوریا را، به چهار قسمت تقسیم کردم، تا بتوانم شهرها و جاذبه‌­های آن را ببینم. در میانه راه، در شهر کوچکی ناهار خوردم و بعد از ناهار وقتی که آب‌میوه­ سفارش دادم، صحبت از آبشار بسیار زیبایی، توجه مرا به خودش جلب کرد. در برزیل کمتر کسی را می­‌توان پیدا کرد که انگلیسی بلد باشد. به این دلیل، از نرم­‌افزار استفاده کردم تا انگلیسی را به پرتغالی ترجمه کنم. درباره آبشار پرسیدم. گفتند این آبشار در شش کیلومتری اینجا است. بعد از شش کیلومتر در اتوبان به یک راه خاکی می­‌رسید که در ادامه‌ی آن راه خاکی، آبشار قرار دارد. این شش کیلومتر را با استفاده از اتوبوس بین شهری رفتم و به جاده خاکی، که آدرسش را داده بودند، رسیدم. 

آنجا کافه‌­ای را دیدم که دکوراسیون بسیار جذابی داشت. صدا زدم و کسی جواب نداد. وارد شدم و فهمیدم داخل آشپزخانه هستم. راهنمایی خواستم اما آن­‌ها چون متوجه شدند من مشتری نیستم، استقبال نکردند. صاحب کافه خانومی بود به نام فابیا که در جواب سؤال من بسیار سرد گفت که می­توانی همین راه خاکی را ادامه بدهی، اما خیلی طولانی است و اگر بخواهی پیاده بروی حدود سه یا چهار ساعت زمان می­برد تا به آبشار برسی. درباره هزینه اقامتم در آن کافه پرسیدم. به من گفت باید پولی معادل صد و بیست هزار تومان بپردازی. من یک فنجان قهوه سفارش دادم و به صاحب کافه گفتم که چه کافه جالبی دارید. این جمله من باعث شد باب دوستی بین ما باز شود. همه صحبت بین ما با نرم­افزار گوگل ترنسلیت نوشته و ترجمه می‌­شد. فابیا که سی و شش سال داشت، گفت که از بچگی آرزو داشت که چنین کافه­‌ای داشته باشد و سه سال پیش این کافه را با همکاری شوهر و مادرش تأسیس کرد؛ تمام دکور کافه، نقاشی­‌های دیوار، عروسک­‌ها، چراغ‌­ها و لوسترها، روی­‌مبلی‌­ها و حتی فرشی که پهن کرده بود کار خودش بود. البته او از والتیر هم استفاده کرده بود. والتیر به توریست­‌هایی گفته می‌­شود با فراخوان عمومی در اینترنت در ازای جا و غذای رایگان، به کمک می‌­آیند و کاری را انجام می‌­دهند. ما نزدیک به سه ساعت با هم صحبت کردیم. وقتی خواستم به سمت آبشار بروم، فابیا گفت تو نمی‌توانی الان که ساعت شش عصر شده به جایی بروی، بهتر است همین جا به صورت رایگان بمانی. قبل از صحبت کردن به من گفت که باید هزینه بدهی، اما بعد از صحبتمان گفت تو اصلاً لازم نیست هیچ پولی پرداخت کنی، چون از جای خیلی دوری به اسم ایران، پانزده هزار کیلومتر راه تا اینجا آمده­‌ای. آنچه که در آن لحظه در فکرم می‌­گذشت این بود که باید آبشار را ببینم.

thales-botelho-de-sousa-21AiwkRfAnY-unsplash

 در سفرها به من اثبات شده بود که باید رو به جلو حرکت کنم، زیرا اتفاق‌­های بیشتری منتظرم نشسته است. فابیا وقتی اصرار من برای رفتن به آبشار را دید، با دوست همسرش که رئیس هاستلی در روستای نواوندا بود، تماس گرفت تا به دنبال من بیاید. مردی حدوداً هفتاد ساله به نام مارتین به دنبال من آمد. هنگام خداحافظی فابیا از من خواست که در زمان برگشتن باز هم به دیدن او بروم. برنامه من این بود که صبح فردا این آبشار را ببینم و بعد به سمت کافه فابیا برگردم، ولی برنامه اقامت یک روز من در این روستا، به سه روز تبدیل شد. حضور در این روستا به من حس ورود به دنیای صد سال پیش و فیلم‌­های وسترن را می‌داد. همه چیز کابویی بود. سبک لباس پوشیدن، گیتار زدن و آواز خواندن و حضور گاوها و اینکه به هر درخت یک اسب بسته شده بود. تعداد بازدیدکنندگان به قدری زیاد بود که علاوه بر اتاق­‌های هاستل، در حیاط آنجا چادر زده بودند. من هم که چادر به همراه داشتم، در حیاط هاستل چادر زدم. صبح روز بعد و پس از صرف صبحانه‌­ای مفصل، با یک تورلیدر به دیدن یک آبشار و چند باغ رفتم. وقتی به هاستل برگشتم مارتین به من گفت که آبشارهای دیگری هم وجود دارد. این طبیعت بکر از ویژگی­‌های جذاب برزیل است. روز بعد متوجه مراسمی شدم که سالی یک بار برگزار می‌­شود.

 

بیشتر بخوانید: 

تحقق رویای کودکی در دنیای دیزنی لند

جاذبه های ژئو توریسم ایران

هودو یا دودکش‌های جن، در استان زنجان

 

 ساعت شش صبح، مراسم با دعای خاصی در حالی که دست­‌هایشان را به هم داده بودند و حلقه‌­ای تشکیل شده بود، شروع شد. نزدیک به یک ساعت سخنرانی شد و حدود هفتصد کابوی سوار اسب و دو نفر سوار گاو شدند و به سمت پایین روستا رفتند. بعد از سه روز اقامت، وقتی خواستم برگردم، به مارتین گفتم من چقدر باید هزینه بپردازم؟ اما مارتین اصلاً قبول نکرد. او گفت چون فابیا تأکید کرد که این خانم مهمان من است، پول نمی­گیرد. در راه بازگشت مارتین مرا به خانه مادرش برد. آنجا از من با بستنی پذیرایی شد. از من می‌پرسیدند اهل کجا هستی؟ و من می‌گفتم ایران. نمی‌دانستند که ایران کجاست. می­گفتم از اسپانیا که به سمت شرق بروید به ترکیه می­رسید. ترکیه هم برایشان ناشناخته بود، اما استانبول ترکیه را می‌­شناختند. درباره ایران سؤال‌­های زیادی می­‌پرسیدند اما متوجه پاسخ‌های من نمی‌شدند. به طوری که مجبور می‌­شدم بگویم اهل ترکیه هستم! این مورد برای من در برزیل بسیار پیش آمد. حتی گاهی ایران را با عراق اشتباه می­‌گرفتند.

 برایشان تنها سفر کردن من بسیار جذاب بود. برای این که از فرهنگ ایران بیشتر بدانند من را به ناهار مهمان می‌­کردند تا از ایران بیشتر برایشان بگویم. اسم مرا هم سارا صدا می­‌کردند. در راه بازگشت با مارتین به کافه فابیا رفتیم. فابیا پیشنهاد کرد که شب را همانجا بمانم و کل کافه را در اختیار من قرار داد. فابیا صبح روز بعد با مقدار زیادی هدیه که صنایع دستی برای من بود، آمد. من هم علاوه بر دادن یادگاری‌­هایی که از ایران به همراه داشتم، برایش با خط فارسی متنی را نوشتم. فابیا ترجمه انگلیسی به پرتغالی را در نرم‌­افزار می‌­دید و ترجمه پرتغالی کلمات را می­‌نوشت. او نوشته من را در قابی گذاشت و به دیوار آویخت. زمان خداحافظی به دلیل محبت­‌های فابیا بغض کردم و فابیا هم احساساتی شد وگریست و دو دخترش هم مرا در آغوش کشیدند. از آنجایی که کافه فابیا از جاده فاصله داشت، به یکی از بستگانش گفت تا مرا به شهر بعدی که با کافه نزدیک به بیست کیلومتر فاصله داشت، برساند. این سفر باعث شد خاطرات بسیار زیبایی برای من از روستای کابویی، به یادگار بماند.    

مطالب مرتبط

رهایی در سفر به قلم بنیامین مارکو

در سفر باید رها شد. باید از آن شخصیتی که در محل کار و زندگی است، جدا شد. استرس ها، ناآرامی های عصبی و به ویژه افسردگی در دنیای امروز، گریبان گیر همه ش...

تحقق رویای کودکی در دنیای دیزنی لند

به جرات می توانم بگویم یکی از لدت بخش ترین روزهای عمرم را در دنیای والت دیزنی و در این مجموعه سپری کردم و اگر بار دیگر خداوند به من شانس سفر به یکی از...

موزه ­ای به نام پاریس؛ پاریس، عروس شهرهای جهان

من ماندم با خاطرات و تجربیاتی بسیار از شهرعشاق، پاریس زیبا، عروس شهرهای جهان، که امروز جز خاطره ای شیرین، چند عکس و یادگاری، چیزی برایم نمانده است.