برزیل میزبان دختر پارسی
برزیل، کشوری پهناور، با تنوع زیستی و آب و هوایی، موسیقی منحصر به فرد و گوناگونی نژادی، نظر گردشگران بسیاری را از سراسر جهان به خود جلب میکند. وسعت این کشور، به حدی است که برای گشت و گذار در کشور فوتبال، حداقل به هشت ماه زمان نیاز است. سحر مویدزاده؛ دختری که 8 سال به تنهایی سفر می کند، 5700 کیلومتر در برزیل مسافت طی کرد و با روستاگردی، طبیعتگردی و همنشینی با مردم محلی، شناخت بهتر و بیشتری از آداب و رسوم، سنتها و نحوه زندگی آنها پیدا کرد. در ادامه بخشی از تجربه سفر او را از روستایی در برزیل میخوانیم.
سفر من به برزیل، به صورت انفرادی بود و سه ماه به درازا کشید. سفرهای من همیشه بدون برنامهریزی است و فقط ابتدا و انتهای سفر را به دلیل ساعت پرواز و مکان سفر میدانم. تنها از یک روز قبل، برنامهریزی میکنم که برای روز بعد به کجا بروم. سفر برزیل را از ریودوژانیرو شروع کردم، به سمت بلوهوریزونته رفتم. از نوار ساحلی به سمت سائوپائولو و از آنجا به سمت جنوب غربی رفتم تا آبشار معروف و فوقالعاده زیبای فوزدیگزو را که با سه کشور برزیل، آرژانتین و پاراگوئه هم مرز است، را ببینم. در ادامه از آبشار فوزدیگزو به سمت سائوپائولو و از آنجا با خط ساحلی به سمت ریودوژانیرو آمدم. بعد از آن، فاصله 527 کیلومتری از بلوهوریزونته تا ویتوریا را، به چهار قسمت تقسیم کردم، تا بتوانم شهرها و جاذبههای آن را ببینم. در میانه راه، در شهر کوچکی ناهار خوردم و بعد از ناهار وقتی که آبمیوه سفارش دادم، صحبت از آبشار بسیار زیبایی، توجه مرا به خودش جلب کرد. در برزیل کمتر کسی را میتوان پیدا کرد که انگلیسی بلد باشد. به این دلیل، از نرمافزار استفاده کردم تا انگلیسی را به پرتغالی ترجمه کنم. درباره آبشار پرسیدم. گفتند این آبشار در شش کیلومتری اینجا است. بعد از شش کیلومتر در اتوبان به یک راه خاکی میرسید که در ادامهی آن راه خاکی، آبشار قرار دارد. این شش کیلومتر را با استفاده از اتوبوس بین شهری رفتم و به جاده خاکی، که آدرسش را داده بودند، رسیدم.
آنجا کافهای را دیدم که دکوراسیون بسیار جذابی داشت. صدا زدم و کسی جواب نداد. وارد شدم و فهمیدم داخل آشپزخانه هستم. راهنمایی خواستم اما آنها چون متوجه شدند من مشتری نیستم، استقبال نکردند. صاحب کافه خانومی بود به نام فابیا که در جواب سؤال من بسیار سرد گفت که میتوانی همین راه خاکی را ادامه بدهی، اما خیلی طولانی است و اگر بخواهی پیاده بروی حدود سه یا چهار ساعت زمان میبرد تا به آبشار برسی. درباره هزینه اقامتم در آن کافه پرسیدم. به من گفت باید پولی معادل صد و بیست هزار تومان بپردازی. من یک فنجان قهوه سفارش دادم و به صاحب کافه گفتم که چه کافه جالبی دارید. این جمله من باعث شد باب دوستی بین ما باز شود. همه صحبت بین ما با نرمافزار گوگل ترنسلیت نوشته و ترجمه میشد. فابیا که سی و شش سال داشت، گفت که از بچگی آرزو داشت که چنین کافهای داشته باشد و سه سال پیش این کافه را با همکاری شوهر و مادرش تأسیس کرد؛ تمام دکور کافه، نقاشیهای دیوار، عروسکها، چراغها و لوسترها، رویمبلیها و حتی فرشی که پهن کرده بود کار خودش بود. البته او از والتیر هم استفاده کرده بود. والتیر به توریستهایی گفته میشود با فراخوان عمومی در اینترنت در ازای جا و غذای رایگان، به کمک میآیند و کاری را انجام میدهند. ما نزدیک به سه ساعت با هم صحبت کردیم. وقتی خواستم به سمت آبشار بروم، فابیا گفت تو نمیتوانی الان که ساعت شش عصر شده به جایی بروی، بهتر است همین جا به صورت رایگان بمانی. قبل از صحبت کردن به من گفت که باید هزینه بدهی، اما بعد از صحبتمان گفت تو اصلاً لازم نیست هیچ پولی پرداخت کنی، چون از جای خیلی دوری به اسم ایران، پانزده هزار کیلومتر راه تا اینجا آمدهای. آنچه که در آن لحظه در فکرم میگذشت این بود که باید آبشار را ببینم.
در سفرها به من اثبات شده بود که باید رو به جلو حرکت کنم، زیرا اتفاقهای بیشتری منتظرم نشسته است. فابیا وقتی اصرار من برای رفتن به آبشار را دید، با دوست همسرش که رئیس هاستلی در روستای نواوندا بود، تماس گرفت تا به دنبال من بیاید. مردی حدوداً هفتاد ساله به نام مارتین به دنبال من آمد. هنگام خداحافظی فابیا از من خواست که در زمان برگشتن باز هم به دیدن او بروم. برنامه من این بود که صبح فردا این آبشار را ببینم و بعد به سمت کافه فابیا برگردم، ولی برنامه اقامت یک روز من در این روستا، به سه روز تبدیل شد. حضور در این روستا به من حس ورود به دنیای صد سال پیش و فیلمهای وسترن را میداد. همه چیز کابویی بود. سبک لباس پوشیدن، گیتار زدن و آواز خواندن و حضور گاوها و اینکه به هر درخت یک اسب بسته شده بود. تعداد بازدیدکنندگان به قدری زیاد بود که علاوه بر اتاقهای هاستل، در حیاط آنجا چادر زده بودند. من هم که چادر به همراه داشتم، در حیاط هاستل چادر زدم. صبح روز بعد و پس از صرف صبحانهای مفصل، با یک تورلیدر به دیدن یک آبشار و چند باغ رفتم. وقتی به هاستل برگشتم مارتین به من گفت که آبشارهای دیگری هم وجود دارد. این طبیعت بکر از ویژگیهای جذاب برزیل است. روز بعد متوجه مراسمی شدم که سالی یک بار برگزار میشود.
بیشتر بخوانید:
تحقق رویای کودکی در دنیای دیزنی لند
جاذبه های ژئو توریسم ایران
هودو یا دودکشهای جن، در استان زنجان
ساعت شش صبح، مراسم با دعای خاصی در حالی که دستهایشان را به هم داده بودند و حلقهای تشکیل شده بود، شروع شد. نزدیک به یک ساعت سخنرانی شد و حدود هفتصد کابوی سوار اسب و دو نفر سوار گاو شدند و به سمت پایین روستا رفتند. بعد از سه روز اقامت، وقتی خواستم برگردم، به مارتین گفتم من چقدر باید هزینه بپردازم؟ اما مارتین اصلاً قبول نکرد. او گفت چون فابیا تأکید کرد که این خانم مهمان من است، پول نمیگیرد. در راه بازگشت مارتین مرا به خانه مادرش برد. آنجا از من با بستنی پذیرایی شد. از من میپرسیدند اهل کجا هستی؟ و من میگفتم ایران. نمیدانستند که ایران کجاست. میگفتم از اسپانیا که به سمت شرق بروید به ترکیه میرسید. ترکیه هم برایشان ناشناخته بود، اما استانبول ترکیه را میشناختند. درباره ایران سؤالهای زیادی میپرسیدند اما متوجه پاسخهای من نمیشدند. به طوری که مجبور میشدم بگویم اهل ترکیه هستم! این مورد برای من در برزیل بسیار پیش آمد. حتی گاهی ایران را با عراق اشتباه میگرفتند.
برایشان تنها سفر کردن من بسیار جذاب بود. برای این که از فرهنگ ایران بیشتر بدانند من را به ناهار مهمان میکردند تا از ایران بیشتر برایشان بگویم. اسم مرا هم سارا صدا میکردند. در راه بازگشت با مارتین به کافه فابیا رفتیم. فابیا پیشنهاد کرد که شب را همانجا بمانم و کل کافه را در اختیار من قرار داد. فابیا صبح روز بعد با مقدار زیادی هدیه که صنایع دستی برای من بود، آمد. من هم علاوه بر دادن یادگاریهایی که از ایران به همراه داشتم، برایش با خط فارسی متنی را نوشتم. فابیا ترجمه انگلیسی به پرتغالی را در نرمافزار میدید و ترجمه پرتغالی کلمات را مینوشت. او نوشته من را در قابی گذاشت و به دیوار آویخت. زمان خداحافظی به دلیل محبتهای فابیا بغض کردم و فابیا هم احساساتی شد وگریست و دو دخترش هم مرا در آغوش کشیدند. از آنجایی که کافه فابیا از جاده فاصله داشت، به یکی از بستگانش گفت تا مرا به شهر بعدی که با کافه نزدیک به بیست کیلومتر فاصله داشت، برساند. این سفر باعث شد خاطرات بسیار زیبایی برای من از روستای کابویی، به یادگار بماند.
مطالب مرتبط
رهایی در سفر به قلم بنیامین مارکو
در سفر باید رها شد. باید از آن شخصیتی که در محل کار و زندگی است، جدا شد. استرس ها، ناآرامی های عصبی و به ویژه افسردگی در دنیای امروز، گریبان گیر همه ش...
تحقق رویای کودکی در دنیای دیزنی لند
به جرات می توانم بگویم یکی از لدت بخش ترین روزهای عمرم را در دنیای والت دیزنی و در این مجموعه سپری کردم و اگر بار دیگر خداوند به من شانس سفر به یکی از...
موزه ای به نام پاریس؛ پاریس، عروس شهرهای جهان
من ماندم با خاطرات و تجربیاتی بسیار از شهرعشاق، پاریس زیبا، عروس شهرهای جهان، که امروز جز خاطره ای شیرین، چند عکس و یادگاری، چیزی برایم نمانده است.