موزه ای به نام پاریس؛ پاریس، عروس شهرهای جهان
سفر به کشور زیبای فرانسه، درقاره سبز و دیدار پاریس، شهر عشاق، آرزوی دیرینهام بود. دیدار از برج ایفل، طاق پیروزی، کلیسای نتردام، موزه لوور و قدم زدن درخیابان شانزه لیزه بخشی از این سفر فراموش نشدنی بود. ما برای این سفر، گزینه تور را انتخاب نکردیم و به غیر از پروسه سفارت و اخذ ویزا که برای پایین آوردن ریسک ریجکتی از آژانس معتبر کمک گرفتیم، مابقی برنامه سفر را خودمان و با توجه به علایق شخصیمان تنظیم کردیم. در مسیر پرواز از مبدا ترکیه و سپس آسمان کشورهای بلغارستان، رومانی، صربستان، اتریش، کرواسی، آلمان و لوکزامبورگ گذرکردیم. آن زمان بود که فهمیدم لقب قاره سبز به راستی برازنده آن است.
در همان ساعت آغازین سفر، زمانیکه در فرودگاه استانبول، قصد سوار شدن به هواپیما را داشتیم، مامورین کنترل گذرنامه، به محض دیدن نام کشورمان بر روی جلد پاسپورتها، بدون هیچ دلیلی از سوارشدن، منعمان کردند! با آنکه یقین داشتم، مشکلی نیست ولی به رغم اینکه تنها ایرانیان داخل هواپیما بودیم، احساس شرم میکردم، مبادا سایر مسافرین، ما را به دید دیگری بنگرند. همسفران را راهی کردند و سپس مشغول کنترل صحت مدارک و ویزای ما شدند. پس ازحصول اطمینان، ما را به سمت داخل هواپیما، هدایت کردند. این نخستین چالش هر چند کوتاه و گذرا ولی بزرگ و تلخ ما، در این سفر بود. هواپیما در فرودگاه شارل دوگل به زمین نشست، آنقدر این شهر از آسمان زیبا بود که برای دیدارش سر از پا نمیشناختم، هوا سرد و بارانی بود. چمدانها را تحویل گرفتیم، هرچه صبرکردیم، خبری ازکالسکه دلبندم نبود. تمامی مسافران ساکهایشان را برداشتند و تسمه ازحرکت ایستاد. هنوز هم کالسکهای درکار نبود. دلهره تمام وجودم را فرا گرفته بود. یقینا با مشکل پیش آمده سفرسختی پیش روی داشتم و این دومین چالشی بود که از همان ابتدای راه با آن مواجه شدم.
با دلی پرآشوب به سمت یکی از کارمندان فرودگاه رفتم و درخواست کمک کردم. از طریق بیسیم با مسئول پروازی ما چند کلمهای رد و بدل کرد و رفت! بعد ازحدود یک ربع همراه با کالسکه از دور به ما نزدیک شد. در آن لحظه از شوق سر از پا نمیشناختم. خوشحال و خندان از او تشکر کرده و به سمت مرکز فروش کارت مترو روانه شدیم. هرکارت را با نرخ بیست و پنج یورو تهیه و سپس فرودگاه را به مقصد هتل ترک کردیم. قبل از سفر درباره تعصب ملت فرانسه بر زبانشان بسیار شنیده بودم. اینکه مردمانی خشک و متعصب هستند و علی رغم داشتن دانش زبان انگلیسی، سعی بر صحبت به آن ندارند. ولی ازهمان بدو ورود، متوجه شدم که شاید در این زمینه کمی اغراق شده باشد، چرا که به هرنحوی بود تلاش برکمک داشتند، چهره پیرمرد مسافر شیک پوشی که با خوشرویی به سمت من آمد و برای کمک در حمل چمدانها از پلههای فرودگاه، با لبخند کسب اجازه کرد، هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد و یا جوان تنومند رنگین پوستی که با اصرار خود، به من در حمل کالسکه یاری داد.
در مسیر به سمت هتل محل اقامتمان از پنجره مترو، با شوقی مضاعف بیرون را نظاره میکردم. این اولین لحظات دیدار من با پاریس زیبا بود. دچار پارادوکس فکری عجیبی بودم و مشتاق که با چشمان خود ببینم. آیا اینجا همان شهر عشاق و رویایی فیلمها است، یا شهر بیخانمانها و پناهجویانی که از گوشه کنارش، بوی ادرار به مشام میرسد؟ آیا اینجا همان شهری بود که در فیلم نیمه شب در پاریس و امیلی دیده بودم، یا شهری که دیگر دوستان در سفر نوشتهایشان از کثیفیاش یاد کرده بودند؟ به هتل محل اقامتمان جایی در محله ( vaugirard) و با فاصله نه چندان دور تا برج ایفل رسیدیم. برخلاف بیشتر هتلهایی که در سفرهای پیشین رفته بودیم، بدون اتلاف زمان و پس از پرداخت مبلغ اندکی در هتل که از لزوم آن بیخبر بودیم و گویا بابت مالیات چند شب اقامتمان در شهر پاریس بود، کارت اتاق را دریافت کردیم. به محض ورود به اتاق، چمدانها را گذاشتیم، آبی به دست و رویمان زدیم و از آنجا که تمایلی به از دست دادن حتی ساعتی در این شهر را نداشتیم، بیدرنگ راهی شدیم.
مشتاقانه منتظر رسیدن به محله مونت مارتره بودم تا درکوچه پس کوچههای با صفایش قدم بزنم و یک قهوه داغ نوش جان کنم. لذت فراوان و توصیف نشدنی دارد، راه رفتن درمکانی که روزگاری خانه هنرمندانی چون سالوادوردالی، مونه، پیکاسو و ونگوگ بوده است. محلهای که، بام پاریس محسوب میشود و هر بینندهای را جذب خودش میکند. بازدید از کلیسای زیبای سوکره کور، کافهها و رستورانها و صدای موسیقی خیابانی، من را غرق درلذت کرده بود. قدم زنان به سمت میدان ترتر حرکت کردیم، میدانی کوچک درقلب محله مونت مارتره که روح هنری هنرمندان قدیم و جدید درآن موج میزند. میدانی که هنرمندان بزرگ امروز، مثل پیکاسو و ونگوگ روزگاری اولین آثارشان را در آنجا خلق و به فروش گذاشتند. به راستی با هر قدمی که برمیداشتم، بیشتر شیفته این شهر میشدم و الحق که بیجهت نام شهر عشق را یدک نمیکشد. پل عشاق با لباسی سنگین از قفلهای آهنین رنگارنگ که نام هزاران لیلی و مجنون را درخود دارد، مرا مجذوب خودش کرد. به زوجهای عاشقی فکر میکردم که روزی با هزاران امید و آرزو، این قفلها را به یادگار از مهرشان اینجا نصب کردند. اما امروز، چند تن از آنها به وصال رسیدند؟ و یا چند چشم، گریان از فراق یارشان شبها را صبح کردهاند؟
بیشتر بخوانید:
تحقق رویای کودکی در دنیای دیزنی لند
سفرنامه اصفهان تا بوشهر
سفر به آفریقا؛ ته دنیا
مشغول کلنجار با افکارم درحال قدم زدن بودم که چشمم به پارک کوچکی افتاد. میدانستم دیوار معروف" دوستت دارم"، همین جا است. دیواری که واژه عشق و مفهوم دوستت دارم را، به سیصد زبان دنیا در دل کاشیهای آبی رنگش جای داده، تا ثابت کند دیوار تنها برای ایجاد فاصلهها نیست. مسیر را از کوچههای سنگفرش شده زیبای مونت مارتره به سمت کاباره معروف مولن روژ ادامه دادیم. سالن قدیمی پاریس با آسیاب قرمز رنگش، که میزبانی هنرمندان بزرگی همچون الویس پریسلی و فرانک سیناترا را در کارنامه هنریاش دارد. هوا کمکم تاریک شد وچراغهای شب نمایان، در بالای تپه، جایی مشرف به کل شهر، برج ایفل از دور برایم دلبری میکرد. بی تردید مقصد بعدی درشب اول، دیدارش بود. شوق بازدیدش مرا وادار به خداحافظی از محله هنرمندان و به سوی ایستگاه متروی بیرحکیم روانه کرد. به ایفل رسیدیم، ایفل معروف، برج آهنین زنده درقلب پاریس، بانوی زیبایی، (در زبان فرانسوی برج ایفل مونث است) که با لباس نورانیاش در دل شبهای پاریس محکم و استوار ایستاده و میلیونها انسان را، شیفته عظمت و زیبایی خودش کرده است. اعتراف میکنم، بسیار زیباتر و پرعظمت تر از عکسهایش بود. بعد از اینکه حسابی قد و بالایش را برانداز کردم خودم را راضی نمودم برای شب اول، تعداد سی و شش عدد عکس یادگاری با خانم ایفل کفایت میکند و زمان بازگشت به هتل رسیده که نیمه شب است و بیشتر از بیست و چهار ساعت که نخوابیدیم.
در روز دوم، با یاری خط گسترده و نسبتا قدیمی متروی این شهر، نخستین مقصدمان میدان معروف کنکورد بود. تردد با شبکه قطار کهنه درپاریس و نبودن آسانسور یا پله برقی، ورای سهل و سریع بودنش به نوبه خود چالش بزرگی محسوب میشد. برای هر بار پایین و بالا رفتن بایستی حدود یکصد پله را همراه با حمل کالسکه، طی میکردیم و این امر در روز شاید شش بار، بلکه بیشتر تکرار میشد. داستان مترو سواری، به همین جا ختم نمیشود. خاطرم هست همان روز، زمانیکه به ایستگاه مقصد رسیدیم جلوی در منتظر بودم، تا باز شود ولی هر چه تامل کردم باز نشد و قطار شروع به حرکت کرد. تازه متوجه شدیم درهای خط قدیم این شهر، اتوماتیک نیستند و باید دستگیرهای که بی شباهت به ژیانهای قدیم نبود را به سمت بالا هدایت میکردیم، تا باز شود. کوتاه آنکه، با هر مشقتی بود خود را به میدان کنکورد رساندیم. کمی اطرافش قدم زدیم و سپس مسیر را با عبور از باغهای تویلری (باغهای قدیمی سلطنتی) و رسیدن به موزه بزرگ لوور، ادامه دادیم. صف، نسبتا طولانی بود و هوا بسیار سرد. از دور با دیدن جمعیت گفتم، بیشک باید یک ساعتی را درفضای باز منتظر باشیم تا نوبت ورودمان شود و همسفر کوچولوی ما در این هوا و با حجم زیاد لباسی که به لطف نگرانیهای مادر برتن دارد، قطعا بیتاب خواهد شد. هنوز دقیقهای از عمر این فکر نگذشته بود که متوجه اشارههای آقایی به خودم شدم که از پوششاش نمایان بود، مسئول کنترل ورودی است. ازدور اشاره میکرد که به سمتش برویم، باورم نمیشد، صف را پشت سرگذاشته و بدون معطلی از در اصلی داخل هرم، وارد شدیم و جناب موسیو با خوشرویی ما را به سمت آسانسور هدایت کرد. آنجا بود که متوجه شدم این بار، بخت با ما یار بوده و به لطف پسرکم، با توجه به سردی هوا، این مهر را از سوی دوست فرانسویمان، دریافت کردیم. به رسم ایرانی بودنمان دهها بار تشکر کرده و شادمان که در وقتمان هم صرفه جویی قابل ملاحظهای شده به سمت باجه بلیط رفتیم و دو عدد بلیط، به ارزش هر کدام پانزده یورو تهیه کردیم.
موزه به حدی بزرگ و گیج کننده بود که امکان نداشت در یک روز بتوانیم تمام قسمتها و آثار را ببینیم. بنابراین با کمک نقشه به سمت قسمتهای موردعلاقهمان، حرکت کردیم. دیدن بخش مصر باستان، یونان و رم باستان، بین النهرین، همچنین نقاشیها و آثار معروف هنرمندانی چون داوینچی، میکل آنژ و به خصوص ملاقات با خانم مونالیزا، بسیار جذاب و شگفت انگیز بود و صد البته که دیدن بخش ایران حس غروری را همراه با غم، در وجودمان برانگیخت. چراکه آنها باید در سرزمین خودشان، به بهترین نحوه نگهداری میشدند، اما حیف و صد حیف... برای من که شیفته تاریخ و آثار باستانی هستم، بازدید از لوور سفری لذت بخش در زمان محسوب میشد و آنقدر محسور زیباییهایش گشتم که متوجه گذر زمان نشدم. تا جاییکه شکم گرسنهام یادآوری کرد، ساعت چهار بعدازظهر است. پس از صرف ناهار مختصری در قسمت غذا خوری موزه، بازدید را برای ساعتی دیگر ادامه دادیم، نزدیک به غروب بود که با هزار ترفند خودم را راضی به دل کندن از موزه کردم و برای استراحت کوتاهی به هتل بازگشتیم. از کودکی یاد دارم هر زمان جایی آرام قدم میزدم، خطاب به من میگفتند "مگه داری توشانزه لیزه قدم میزنی؟" حالا اما من، واقعا درحال قدم زدن درشانزه لیزه بودم! خیابانی عریض و نسبتا بلند که یکی از گرانترین خیابانهای دنیا است. درمسیر شیرینی فروشی معروف پیرهرمون (که شیرینی و نانهای کاخ الیزه را تامین میکند.) کاباره لیدو و پل معروف و چشم نواز الکساندر سوم را دیدیم. درست روبروی پل، درآن سوی رود سن، گنبد کشیده، طلایی رنگ و نورانی دوران باروک، آرامگاه ابدی بزرگ مرد فرانسه؛ ناپلون بناپارت، خود نمایی میکرد. درمنتهاالیه خیابان شانزه لیزه، درست درمیانه میدان شارل دوگل به طاق پیروزی، که زیباییاش بی حد و وصف است رسیدیم. طاقی به یادگار از دوران ناپلئون و با رسالت زنده نگه داشتن نام شهدای جنگهای آن دوران فرانسه. صدای موسیقی هنرمندان خیابانی که از گوشه و کنار اینجا هم به گوش میرسید.
جوانی رعنا، از مهاجران آفریقایی تبار را دیدم که در کنار دوستش با صدای رسا آوازی سر داده بودند.اما ساعات سفر به سرعت برق و باد در گذربودند. یک روز دیگر هم گذشت. روز بعد بازدید ازنتردام را در اولویت برنامهمان داشتیم، کلیسایی بسیار بزرگ در جزیرهای کوچک میانه شهر پاریس با نام سیته و درجوار رود سن، به جرات یکی از زیباترین کلیساهای جهان و یادآور داستان گوژپشت نتردام، اثر ویکتورهوگو. کلیسایی با شکوه که متاسفانه تنها یک ماه بعد در میان شعلههای سنگین آتش، از بین رفت. در اولین دیدار، نگاهم به سمت مجسمههای عجیب سردر ورودی و سپس به نقطهای کوچک میان سنگ فرشهای جلوی کلیسا بر روی زمین کشیده شد، جایی که نقطه صفر شهر پاریس است. به محض ورود به داخل کلیسا، با دیدن زیبایی و ابهت ستونهای سر به آسمان کشیدهاش، بوی عطر صدها شمع که در وجب به وجب این قصر کلیسایی روشن بودند و شنیدن نوای آهنگین موسیقی مقدسش که طنین اندار فضا شده بود مو به تنم سیخ شد. بیجهت نبود که ویکتور هوگو با الهام از اینجا، چنین شاهکار جهانی را خلق کرده بود.
تنها درچند قدمی نتردام، کلیسای بسیار دیدنی دیگری به نام سنت شاپل، با معماری گوتیکش خودنمایی میکند. کلیسایی کمتر شناخته شده، البته برای ما ایرانیان که بی شک فرصت دیدنش را ازدست ندادیم. سنت شاپل که مانند همسایهاش نتردام هرچه ازشکوه و زیباییاش بگویم، کم گفتم. کلیسایی رنگین و دو طبقه است که به لحاظ قدمت، کهنترین شیشههای رنگی درفرانسه را دارد و از این جهت، بسیارمورد توجه و ارزشمند است. در بدو ورود به سالن طبقه اول و نظاره سقف کوتاه و رنگین زیبایش چنان به وجد آمدم و شروع به تعریفش کردم که بانویی هموطن، متوجه حضور ما شد. به سمتم آمد و پس از اندکی حال و احوال پرسی، گفت در مدت یکسالی که اینجا خدمت رسانی میکند، به ندرت بازدید کنندههای ایرانی را دیده و به همین لحاظ از دیدن ما بسیار شادمان بود. مگر میشود به پاریس رفت و معبد پانتئون را ندید؟ پس از خداحافظی با سنت شاپل، تصمیم به کمی پیاده روی زیر نمنم باران در خیابانهای زیبای پاریس به سمت معبد پانتئون در محله لاتین را گرفتیم.
ازطرفی معماری تماشاییاش واز سوی دیگر مقبره زیرزمینیاش که آرامگاه افراد مشهوری چون ویکتورهوگو، امیل زولا، ماری کوری، الکساندر دوما ... است، ما را برآن داشت که بازدیدش را دربرنامه سفرمان، قراردهیم. به محض ورود به این بنای با شکوه، شیفته عظمت و ظرافت معماری تماما سفید رنگاش شدم. محیطی آرام و خلوت با ستونهای سر به فلک کشیده و تندیسهایی از هنرمندان بزرگ آن مرز و بوم، داخل معبد آونگی شست و هفت متری درست در زیرگنبد اصلی آویزان است که با حرکت دوار، نحوه چرخش کره زمین را نشان میدهد. لذت سفر را با قدم زدن در پارک بزرگ لوگزامبورگ، در نزدیکی معبد، کمی استراحت و دیدن کاخ لوگزامبورگ که درحال حاضر مجلس سنا فرانسه است، ادامه دادیم. تا به این لحظه از سفر طبق روال برنامهای که برای خودم ریخته بودم پیش میرفت و الحق که همسفر کوچکمان به خوبی یاری کرده بود، اما خوب همیشه هم چنین نیست.
دیدار از گورستان زیرزمینی جذاب این شهر از آرزوهای پیش از سفرم بود. دخمهای که استخوانهای هزاران مرده را درخود به امانت دارد، مقصد بعدی ما بود. لیکن از طرفی پسرکم، طاقتش طاق شده بود و از سوی دیگر، نگران بودیم مبادا حضور در آن دخمه در میان هزاران اسکلت وی را هراسان کند، نهایت به ناچار مجبور به حذف آن از برنامه سفرمان شدیم و آرزوی بازدیدش به دلمان ماند. هوا کمکم تاریک میشد، به راستی خیلی خسته بودیم لیکن دلم میخواست تا صبح بیدار باشم و حتی لحظهای را در این شهر به خواب سپری نکنم. دوباره به سمت شانزه لیزه رفتیم و باز لذت قدم زدن در آن و اندکی گشت و گذار در فروشگاه هایش را تجربه کردیم. بیاختیار مسیر را به سوی طاق پیروزی، در انتهای شانزه لیزه ادامه دادیم و حدود نیم ساعتی محو تماشایش بودیم. گرچه من خیلی خسته و خواب آلود بودم، ولی شهر زنده و بیدار بود. کافهها و رستورانهای شانزه لیزه پر بود از جوانها و مسنترهای فرانسوی که مشغول گپ زدن و آرام آرام خوردن غذایشان بودند. نیمه شب شده بود و دیگر پاهایم یارای ادامه دادن نداشت. به هتل برگشتیم تا بخوابیم و فردا آماده به رکاب و با انرژی روز پر از هیجان را در دیزنی لند سرزمین تحقق رویاهای کودکی آغازکنیم. (درمورد دیزنی لند درسفرنامه جداگانهای مفصل خواهم نوشت)
روزآخر برای وداع با ایفل زیبا رفتیم، دراندک زمان باقی، کمی یادگاری خریداری کرده و پس از صرف ناهار، راهی فرودگاه شدیم. سفر ما مصادف بود با اعتراضات افراد موسوم به جلیقه زردها که تا به آن لحظه به چشم خودمان ندیده بودیمشان و تنها وصفشان را شنیده بودیم که به لطف حضور و تظاهرات مسالمت آمیزشان در سالنهای فرودگاه در واپسین ساعات حضورمان در این شهر بازدیدمان تکمیل شد. به واقع، پاریس موزهای بزرگ بود که نام شهر را یدک میکشید و در فرصت محدود، حتا اگر هیچ شبی هم به استراحت و خواب نمیگذراندیم، دیدن تمامش میسر نبود. کاخ ورسای، موزه اورسی، خانه ویکتور هوگو، مرکز خرید لافایت، خانه اپرای گارنیه، دخمه مردگان و صد البته گورستان پرلاشز، خانه ابدی صادق هدایت از جمله جاهایی بود که حسرت دیدارش تا سفر آتی، بر دلمان ماند. هواپیما از زمین بلند شد و بر فراز آسمان شهر به پرواز در آمد. غم سنگینی بردلم نشست، به راستیکه عمرسفر،کوتاه است و اکنون زمان وداع با پاریس رویایی رسیده بود. من ماندم با خاطرات و تجربیاتی بسیار از شهرعشاق، پاریس زیبا، عروس شهرهای جهان، که امروز جز خاطرهای شیرین، چند عکس و یادگاری، چیزی برایم نمانده است.
مطالب مرتبط
سفر به آفریقا؛ ته دنیا
سفر برای من مانند جعبه مداد رنگی است که هر قاره و هر کشوری رنگ خاص خودش را در آن جعبه دارد. اما آفریقا پر رنگ ترین قاره در این جعبه رنگ ها است. تا حال...
گیله مرد در مسیر جنوب!
وقتی که سفر جنوبم را شروع کردم، هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم قبل از رسیدن به جنوب پایم به یکی از باشکوه ترین بناهای تاریخی باز شود، که حتی اسم ش هم تا...
دریاچه ارواح مخوف، مرموز و شگفت انگیز
طــی بررســی هایــی کــه راجــع بــه ایــن دریاچــه انجــام دادم متوجــه شــدم قدمــت دریاچــه طبیعــی ارواح یــا ممــرز بــه دوره کرتاســه میانــی تـ...