صالح میرزا آقایی؛ یادداشتی از آقای بازیگر
این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد
«حضرت خیام»
در ایــن روزگار ســخت و دشــوار بــه طــرز عجیبــی ایــام و تفکــرش، برایــم حضــوری جامــع دارد. آنقــدر در ایــن روزهــای تلــخ، اخبــار ناگــوار میشــنوم کــه فقــط و فقــط بــه همــه کســانی کــه دوستشــان مــیدارم مــیگویــم کــه مراقــب خــود باشــید، مراقــب عزیزانتــان باشــید و تــا دیــر نشــده بــه یکدیگــر عشــق بورزیــد تــا از ایــن بحــران بــه آزمــون دشــوار گــذر کنیــم و ســرانجام حــال خــوب و شــادمانی را در آغــوش بگیریــم. خیــام بــه فراســت زندگــی را در دریافــت لحظــه و درک شــادمانی یابــد و بــه نیــک ما حصــل زندگــی همیــن اســت؛ ایــن روزهــا کــه ویــروس مرگبــار، زندگــی یــکان یــکان مــا را تهدیــد مــیکنــد مــیتــوان بــه همــان اندیشــه نــاب و زیســتن بــا کیفیتــی کــه خیــام از آن یــاد می کنــد، رســید؛ قــدر لحظــه را دانســت و بــه وفــور از آن بهــرهمنــد شــد.
دلــم مــی خواســت در ایــن بهار از روزهــای خــوش گذشــته یــاد کنــم. می خواســتم از 29 اســفند بنویســم، کــه در وهلــه نخســت متبــرک اســت بــه نــام بــزرگ مــردی از ایــران زمیــن دکتــر محمــد مصــدق. در ایــن روز ویــژه بــه یــاد دارم بــه رســم دیرینــه خانوادگــی شــاید از 20 ســال پیــش همــواره برنامــه گشــت و گــذار در تجریــش را داشــتیم؛ از بامــداد بــا حالــی خــوش و شــادمان از بازارچــه قدیمــی شــروع میکردیــم، حــظ میبردیــم، عکــس می گرفتیــم و حــال خوبمــان را بــا همشــهریانم آن کــه ســر خــوش بــودن و شــادمان، تقســیم می کردیــم و در انتهــا بــا دســتی پــر از خریــد، گل و ســنبل و ســمنو بــه خانــه برمــی گشــتیم تــا ســفره هفــت ســین مــان را بچینیــم و منتظــر بــرای لحظــه جــادوی ســال تحویــل باشــیم.
دلــم می خواهــد یــاد کنــم کــه قریــب بــه 30 سال است که هرنــوروز چنــد روز مانــده بــه ســال تحویــل نــو، گوشــم پــر میشــد از تصنیــف هــای قدیمــی و بهارهایــی کــه برایــم خاطــرات گرانبهــای گذشــته را تداعــی میکــرد؛ خانــم دلکــش، مرضیــه، الهــه، پــورآن، بنــا و... 29 اسفند همــواره برایــم یــادآور دوران طلایــی اســت رفتــن بــه کوهســاران و لــذت بــردن از روزهــای خــوش آفتابــی در درکــه و ارتفاعــات اوســون، کــه بخشــی از زندگــی آن شــده بــود؛ بــا رفقــای جانــی کــه حالــم را دو چنــدان خــوش تــر مــی کردنــد.
اینــک در آســتانه پنجــاه ســالگی ام؛ ایــن اولیــن نــوروزی اســت کــه حــال و هوایــم غریــب اســت؛ بــا فضــای پیرامونــم بیگانــه ام، حالــم آنچنــان کــه بایــد خــوش نیســت و غمگینانــه بــه اطــراف نــگاه مــی کنــم؛ بــه واقــع هرچــه تــلاش مــی کنــم بــه دشــواری مــی توانــم خــود را شــادمان در یابــم؛ امــا در حقیقــت، نیــک می دانــم تنهــا «امیــد بــه زندگــی» اســت کــه می توانــد مــا را ســرپا نگــه دارد. فقــط و فقــط خودمــان هســتیم کــه می توانیــم بــا عشــق بــه زندگــی و آینــده، خودمــان را حفــظ کنیــم.
بهارتان خجسته باد
مطالب مرتبط
گردشگری، پلی برای ترمیم روابط ایران و آمریکا
روابط میان ایران و آمریکا در طول دهه های اخیر همواره با پیچیدگی ها و تنش های فراوانی همراه بوده است. اما اکنون، با تغییرات اخیر در فضای سیاسی هر دو کش...
هر کودک ایرانی؛ یک سفیر گردشگری
به دفعات عبارت «سن طلایی» را شنیده ایم. این عبارت مربوط می شود به آغازین روزهای به دنیا آمدن یک کودک تا سن ۱۵ سالگی که شروع نوجوانی و التهابات ورود به...
تهدیدها و تدابیر بازار گردشگری سلامت ایران
انسان همواره با انواع بیماری دست و پنجه نرم می کند و برای درمان آن معمولا به جستجوی حاذق ترین پزشکان و بهترین امکانات می پردازد. این امر، طبابت را به...